تبليغاتX

۩ بانک عشق ۩
۩ بانک عشق ۩
ღگلچینی از عاشقانه هاღ
نوشته شده در تاريخ سه شنبه پنجم مهر 1390 توسط عارف |

چشاتو وا نکن اينجا، هيچ چي ديدن نداره

صداي سکوت لحظه ها، شنيدن نـداره

توي آسموني که کرکسا پرواز مي‌کنن

ديگه هيچ شاپرکي، حس پريدن نداره

دستاي نجيب باغچه، خيلي وقته خاليه

از تو گلدون، گلاي کاغذي چيدن نداره

بذار باد بياد، تموم دنيا زير و رو بشه

قلباي آهني که، ديگه تپيدن نداره

خيلي وقته، قصه ي اسب سفيد، کهنه شده

وقتي که آخر ِ جاده‌ها رسيدن نداره

نقض قانون آدم‌ بزرگا جـُرمه، عزيزم

چشاتو وا نکن، اينجا هيچ چي ديدن نداره

نظر یادتون نره
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390 توسط عارف |

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390 توسط عارف |

ورق مي خورد شب، با پنجه ي تقدير در باران

و مي رقصيد عطرِ كال كاج پير در باران

نگاه بـركه، سرشار از تب روياي وارونه

و مي روييد از ژرفاي آن تصوير در باران

ميان چشم ها مانده ست سرگردان، هزاران سال

خمار خواب هاي خيس و بي تعبير در باران

دل و يك گوشوار كاغذي، انگيزه ي بودن

و من، باران نديده، دختري دلگير در باران

صداي خيس مردي در گلوي تار مي روئيد

كسي مثل خودم، مثل خودش درگير در باران

به جرم بي گناهي، دارهاي چشم ها مي دوخت

به سرتاپاي من، يك درد دامنگير در باران

غمي كم كم خودش را در رگ ديوانه ام مي ريخت

جنون بود و تب رقاصي زنجير در باران

جنون بود آن شب و آئينه اي صد پاره در دستم

ومن حل مي شدم با آيه ي تكثير در باران

نظر یادتون نره
نوشته شده در تاريخ یکشنبه نهم مرداد 1390 توسط عارف |

نوشته شده در تاريخ شنبه هشتم مرداد 1390 توسط عارف |
يه دوست معمولي وقتي مي آيد خونت، مثل مهمون رفتار ميکنه
يه دوست واقعي درِ يخچال رو باز ميکنه و از خودش پذيرايي ميکنه

يه دوست معمولي هرگز گريه تو رو نديده.
يه دوست واقعي شونه هاش از اشکاي تو خيسه

يه دوست معمولي اسم کوچيک پدر و مادر تو رو نمي دونه
يه دوست واقعي اسم وشماره تلفن اون هارو تو دفترش داره

يه دوست معمولي يه دسته گل واسه مهمونيت مي آره
يه دوست واقعي زودتر ميآد تا تو آشپزي بهت کمک کنه و ديرتر مي ره تا به کمکت همه جارو جمع و جور کنه

يه دوست معمولي متنفره از اين که وقتي رفته که بخوابه بهش تلفن کني
يه دوست واقعي ميپرسه چرا يه مدته طولانيه که زنگ نمي زني؟

يه دوست معمولي ازت ميخواد راجع به مشکلاتت باهاش حرف بزني
يه دوست واقعي ازت ميخواد که مشکلات را حل کنه

يه دوست معمولي وقتي بين تون بحثي ميشه دوستي رو تموم شده ميدونه
يه دوست واقعي بهت بعد از يه دعواهم زنگ ميزنه

يه دوست معمولي هميشه ازت انتظار داره.
يه دوست واقعي ميخواد که تو هميشه رو کمکش حساب کني

يه دوست معمولي اين حرف هاي منو ميخونه و فراموش ميکنه
يه دوست واقعي اونو واسه همه ميفرسته

يک دوست معمولي از درونت بي خبره
يک دوست واقعي سعي ميکنه درونتو بفهمه
 
نظر یادتون نره
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه پنجم مرداد 1390 توسط عارف |

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه پنجم مرداد 1390 توسط عارف |

مخواه از رخ ماهت نگاه بردارم

مخواه چشم بپوشم، مخواه بردارم

اگر به يـُمن قدمهاي مهربانت نيست

بگو که سجده از اين قبله گاه بردارم

مگر بهشت نگاه تو عاشقم بکند

که دست از سر نقد گناه بردارم

گناه هرچه دلم بشکند به گردن توست

گناه هر قدمي اشتباه بردارم

تو قرص ماهي و  من کودکي که مي خواهم

به قدر کاسه اي از حوض ماه بردارم

بيا که چشم جهاني هنوز منتظر است

بيا که دست از اين اشک و آه بردارم

نظر یادتون نره
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و سوم مرداد 1389 توسط عارف |
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیستم مرداد 1389 توسط عارف |

با تو  حكايتي دگر

اين دل ما به سر كند

شب سياه قصه را

هواي تو سحر كند

باور ما نمي‌شود

در سر ما نمي‌رود

از گذر سينه‌ي ما

يار دگر گذر كند

شكوه  بسي شنيده ام

از دل درد كشيده ام

كور شوم جز تو اگر

زمزمه اي دگر كند

چاره‌ي كار ما تويي

ياور و يار ما تويي

توبه نمي‌كند اثر

مجرم آزاده منم

قاضي دادگاه تويي

حكم سحرگاه تويي

مقصد و مقصودم تويي

عشقم و معبودم تويي

از تو حذر نمي‌كنم

سايه‌ي مگر سفر كند

نظر یادتون نره

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ششم مرداد 1389 توسط عارف |

نوشته شده در تاريخ یکشنبه سوم مرداد 1389 توسط عارف |
همه شب با دلم كسي مي‌گفت

سخت آشفته‌اي ز ديدارش

صبحدم با ستارگان سپيد

مي رود مي رود نگه دارش

من به بوي تو رفته از اين دنيا

بي خبر از فريب فرداها

روي مژگان نازكم مي ريخت

چشم هاي تو هم چون غبار طلا

تنم از حس دست هاي تو داغ

گيسويم در تنفس تو رها

مي شكفتم ز عشق و مي گفتم

هر كه دلداده شد به دلدارش

ننشيند به قصد آزارش

برود چشم من به دنبالش

برود عشق من نگه دارش

آه اكنون تو رفته اي و غروب

سايه مي گسترد به سينه ي راه

نرم نرمك خداي تيره ي غم

مي نهد پا به معبد نگهم

مي نويسد به روي هر ديوار

آيه هايي همه سياه و سياه
فروغ فرخزاد
نظر یادتون نره

نوشته شده در تاريخ شنبه یازدهم اردیبهشت 1389 توسط عارف |

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389 توسط عارف |
 وقتي سكوت دهكده  فرياد مي شود
تاريخ، از انحصار تو آزاد مي شود

تاريخ، يك كتاب قديمي ست كه در آن
از زخم هاي كهنه ي من ياد مي شود

از من گرفت دخترِ خان هرچه داشتم
تا كي به اهل دهكده بيداد مي شود؟

خاتون! به رودخانه ي قصرت سري بزن
موسي، دل من است كه نوزاد مي شود

با اين غزل، به مـُلك سليمان رسيده ام
اين مرد خسته، همسفر باد مي شود

اي ابروان وحشــي تو لشكر مغول!‏
پس كي دل خراب من، آباد مي شود؟

در تو هزار مزرعه، خشخاش تازه است
آدم به چشـــــم هاي تو معتاد مي شود

نظر یادتون نره
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و نهم اسفند 1388 توسط عارف |

نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و هشتم اسفند 1388 توسط عارف |

هــي پـشـت پـنـجــره مي آيـم

شـايـد، نـشــانـي از تـــو بـجــويــم

هــي پـشت پنجـــره مي آيم

شايد، شـمـيـم پـيـرهـنـت را

کالسـکـه ي نـســيــم، فـرو آرد...

هــي چـشـم خـود، بـه جــاده مي دوزم

زان دور دست سـاکـــت و وهــم آلـــود

گــــرد و غـبــار پــاي ســـواري نيـسـت ؟

آيـــا، کبــوتــر صـحـرايــي

زان ســوي ابــري بــارانــي

مـکـتــوب يــار؛

نـيـاورده ســت ؟

هــي پشـت پـنجــره مي آيم

هـي پـشـت پنجــره مي آيـــم...

نظر یادتون نره
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388 توسط عارف |

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388 توسط عارف |
چشم‌هاي منتظر به پيچ جاده

دلهره‌هاي دل پاك و ساده

پچره‌ي بازو غروب پاييز

نم نم بارون تو خيابون خيس

ياد تو هر تنگ غروب تو قلب من مي‌كوبه

سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه

غروب هميشه واسه من نشوني از تو بوده

برام يه يادگاريه جز اون چيزي نمونده

تو ذهن كوچه‌هاي آشنايي

پر شده ازپاييز تن طلايي

تو نيستي و وجودمو گرفته

شاخه‌ي خشك پيچك تنهايي

ياد تو هر تنگ غروب تو قلبه من مي‌كوبه

سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه

غروب هميشه واسه‌ من نشوني از تو بوده

برام يه يادگاريه جز اون چيزي نمونده


سياوش قميشي

نظر یادتون نره
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نوزدهم اسفند 1388 توسط عارف |

نوشته شده در تاريخ دوشنبه دهم اسفند 1388 توسط عارف |

اصلا چرا دروغ، همين پيش پاي تو

گفتم که يک غزل بنويسم براي تو

احساس مي کنم که کمي پيرتر شدم

احساس مي کنم که شدم مبتلاي تو

برگرد و هر چقدر  دلت خواست بد بگو

دل مي دهم دوباره به طعم صداي تو

از قول من بگو به دلت  نرم تر شود

بي فايده ست اين همه دوري، فداي تو!

درياي من ! به ابر سپـردم بيـاورد :

يک آسمان ، بهانه ي باران براي تو

ناقابل است ، بيشتر از اين نداشتم

رخصت بده نفس بکشم در هواي تو

نظر یادتون نره

نوشته شده در تاريخ جمعه سی ام بهمن 1388 توسط عارف |

درباره وبلاگ
۩ با سلام خدمت بازدیدکنندگان محترم، من در این وبلاگ سعی کردم عاشقانه ها را از جمله عکس و شعر را برای شما عاشق ها جمع آوری کنم امیدوارم خوشتون بیاد، لطفاً با نظرات خودتون به من کمک کنید تا وبلاگ بهتری در جهت افزایش رضایت بازدیدکننده ها داشته باشم. "با تشکر، مدیر وبلاگ" ۩
موضوعات
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.